تبليغاتX
تزریق 21 گرم زندگی.. - من و بانو *س* (2)
Homepage «|» Archive «|» Link Of my friends «|» Category list «|» Email

:: من و بانو *س* (2) ::


خوب، دیروز نوشتم که چی شد من بانو *س* رو دوست داشتم ولی نمیتونستم بهش بگم و بخاطر همین رفتم دنبال تارا که اونم اینقدر خودخواه بود که حالم ازش بهم خورد.... امیدوارم یکی مثل خودش نصیبش بشه ...
و اما داستان من و عشق قشنگ و ناز و چشم عسلیم، بانو *س* .....
یکی از فامیلامون که باهاش نسبت همچین نزدیکی هم نداریم ولی چون از بچگی باهاش بزرگ شدم مثل خواهر برادر میمونیم، اومد و بهم یه خبری داد که چندروز توی کما بودم!!! قابل هضم نبود برام...
اونم خبری نبود جز اینکه "آیا من بانو *س*   رو دوست دارم یا نه؟" چی باید میگفتم؟! باید میگفتم که خیلی دوستش داشتم ولی نمیتونستم بگم؟! اصلا به ذهنم نمیرسید که اونم دوسم داشته باشه... اگه کمی زودتر میگفت جونمو بهش میدادم و واسه تارا تف هم نمینداختم....
جوابی ندادم و سکوت کردم.... نمیدونستم چیکار کنم ... یه حالت گنگ سراغم اومده بود و اینکه هیچکسی رو برای مشورت و دردودل نداشتم بیشتر عذاب میکشیدم...
تا اینکه دلو به دریا زدم و توی صبح اول شهریور یه اس ام اس بهش زدم.... البته حس عجیبی داشتم وقتی داشتم مینوشتم و بالاخره اشک منو این جمله اش در آورد: "رضا،خیلی وقت بود که منتظر این حرفات بودم،من خیلی دوستت دارم، از بچگی......."
بعد این اس ام اسی که بهم داد،اولش یه کم گریه کردم (گریه هم که یعنی اشک ریختم،من هیچوقت گریه ام باصدا نیست...)،کلی به خودم لعنت فرستادم که چرا رفتم سراغ تارا و عشق واقعیمو بیخیال شدم،یه قولی هم به خودم دادم که دیگه تا وقتی بیخیالم نشده،بیخیالش نشم....
نمیدونم چرا ولی اولین باری بود که احساس میکردم که نفس کشیدن هام هدف مند شده.... اولین باری بود که از ته دل میخواستم بغلش کنمو و چشاشو ببوسمو بگم چقدر دوست داشتم و دارم... اولین باری بود که میخواستم ازش قول موندن و نرفتن بگیرم......
الان هم یه آرزو دارم، اونم اینه که "پیشم بمونه و هیچوقت تنهام نزاره"
دوست دارم قشنگم...

و اما هنوز ادامه داره....

****
پ.ن 1 : من عشق اول "بانو *س*" هستم.... اونم عشق آخر منه....
پ.ن 2 : ببخشید که دیر شد یه کم و ساعت 11 آپ کردم!!

  



.;*- Reza -*;. ::|:: 87/06/18 ::|::

AJAX theme «|» Designed By Reza