:: خدا هست پس ..... چرا؟ ::
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت.
در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت.
آرايشگر گفت: من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد.
مشتري پرسيد چرا؟ .
آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني مگر ميشود
با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته
باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت.
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد.
مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به
آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت:
مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند.
آرايشگر با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم.
مشتري با اعتراض گفت:
پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند.
آرايشگر گفت:" آرايشگرها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه
نميكنند "
مشتري گفت دقيقا همين است.
" خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند. "
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد!
====
پی نوشت 1= مربوط به: جایی که نه خدا هست نه قانون
پی نوشت 2= این داستان یکی از زیباترین داستانهایی ست که تاکنون خوانده ام...
منبع و نگارنده آن در یادم نیست و از آرشیو شخصی برداشت کرده ام...